X
تبلیغات
aralyurdu - گزارشی از غسالخانه وادی رحمت تبریز

aralyurdu

گزارشی از غسالخانه وادی رحمت تبریز

گزارشی متفاوت/

غسالخانه؛ آخرین حلقه ارتباطی انسان با حیات/ اینجا همه چیز عادی است

تبریز - خبرگزاری مهر: اغلب ما به آنها فکر نمی کنیم، برخورد یا حتی تصوری هم در موردشان نداریم، همه ما معمولا در مورد خیلی از مشاغل تصور نامناسبی نداریم چون جلوی چشم هستند اما در مورد یک نفر "غسال" آنقدر ارتباط کم است که اصلا مردم به زندگی او فکر نمی کنند.

همین موضوع بهانه ای شد تا گزارشی در مورد غسالان گورستان "وادی رحمت" تبریز تهیه کنم. کنجکاوی خبری و ماجراجویی دخترانه یک خبرنگار و حسی ناشناخته مرا به سمت غسالخانه کشاند.

برای رسیدن به غسالخانه از روی قبرهای خالی و شهر اموات تبریز گذر کردم تا به غسالخانه رسیدم می خواستم قبل از دیدن غسالخانه حسی آشناتری را تجربه کرده باشم چرا که اغلب ما قبرستان را دیده ایم.

ساعت 9 صبح، اینجا وادی اموات، غسالخانه

هنگام غسل جو سنگینی حاکم است. غم مرگ یک انسان. همه باهم در این سوگ شریکند. صدای بلند صلوات و فاتحه فضا را پر کرده است.

وارد غسالخانه که می شوی بوی سدر و کافور گیجت می کند. بو که بپیچد توی مغزت فکر می کنی به 16 نفری که امروز غسل شدند. پنج زن و 11 مرد. باید منتظر بمانی تا کار غسالان با 16 "میهمان" تمام شود تا سراغ تو بیایند و تو هفدهمین میهمان آنها هستی با این تفاوت که اینبار تو با آنها کار درای نه آنها با تو.

ساعت 12 ظهر، اتاق استراحت کارگران غسالخانه زنانه

کار غسالان تمام شد و بالاخره جواز ورود صادر شد اما اتاق غسل خالی است. "زیبنده خانم" پیشکسوت غسالان زن به استقبالم می آید. پس از سلام احوالپرسی با اصرار در را باز می کند و اتاق غسل را نشان می دهد.

اتاقیست سه در چهار با کاشیهای سفید. وسط اتاق سکویی است که با سنگ های ریز و آبی قدیمی کاشیکاری شده. سطح سکو حالت قوسی دارد که شکل وان کوچکی را ایجاد کرده. کنار سکو شیرآبی ست با یک شلنگ بلند. در گوشه دیگر چند ظرف آب، وسایل شستشو، چکمه، دستکش. بوی تند کافور و صدای بلند تهویه بعد از همه جلب توجه می کند.

در را می بندد و برای گفتگو به اتاق استراحت کارکنان غسالخانه زنانه راهنمایی می کند.

داخل اتاق بساط نهار چیده شده. وسایل ناهار بسیار مرتب و تمیز در داخل سفره چیده شده. برق لیوانهای تمیز توجهم را جلب می کند. صدای کتری در حال جوش فضای این اتاق گرم و آرام را پر کرده. این اتاق محیطی است بریده از دنیای پر از آشفتگیهای بیرون.

زیبنده خانم سر صحبت را خودش باز می کند: غسالخانه زنانه پنج نفر پرسنل دارد. ساعت کاریمان از هشت صبح تا 16 عصر ادامه دارد و به جز آخر هفته ها هر روز یک نفر استراحت دارد.

جمع کوچک زنانه این اتاق صمیمی ست اما نمی دانم از یک غریبه ابا دارند. وقتی وارد اتاق می شویم احساس می کنم مزاحم جمع دوستانه شده ام واقعا نمی دانی اسمش را چه بگذاری، حس غریبی است یا تصور آزار دهنده متفاوت بودن؟!

نمی خواهند با من و دوست همکارم همسفره شوند فورا سفره را جمع می کنند. حتی چایی نیز تعارف نمی کنند. اما وقتی جلو رفته و با آنها دست می دهیم خشکشان می زند از بس مردم از آنها دوری کرده اند این رفتارشان قابل درک است.

زیبنده خانم می گوید: 23 سال است که به این کار مشغول  است و از شش سال قبل نیز دخترش وارد این شغل شده است.

بچه که بودم حلوای مراسم ختم را نمی خوردم، می ترسیدم و می گفتم من حلوای مرده نمی خوردم فکرش را هم نمی کردم وارد این حرفه شوم و همه چیز برایم عادی شود اما شد!
یک غسال زن
وی در پاسخ به اینکه آیا محیط کار در اینجا بر روحیه و طرز زندگی شخصی شان تاثیر گذاشته یا نه می افزاید: اوایل کار همه کمی دلگیر و سرخورده می شوند. فضای پر از اندوه، صدای مداوم گریه و... تاثیر زیادی در روحیه آدم دارد اما این اندوه خیلی دوام ندارد، انسانها خیلی زود به همه چیز عادت می کنند.

وی ادامه می دهد: بچه که بودم در روستا زندگی می کردیم اگر کسی فوت می کرد من حلوای مراسم ختم را نمی خوردم. می ترسیدم و می گفتم من حلوای مرده نمی خورم، فکرش را هم نمی کردم که روزی وارد این حرفه شوم و همه چیز برایم عادی شود...

"زیبنده خانم" داستان زندگی پر غصه اش را برایم تعریف می کند: وقتی شوهرم فوت کرد پنج بچه قد و نیم قد داشتم. کسی را هم کمک خرج زندگی نداشتم. یکی از آشنایان برای استخدام در اینجا کمکم کرد. اوایل می ترسیدم اما الان همه چیز برایم عادی است مثل هر شغل دیگری.

رابطه جامعه با غسالان

بسیار کنجکاوم بدانم اطرافیان چه واکنشی به شغل "غسالان" آنهم از جمع بانوان دارند. می گوید: برخورد همه آدم ها مثل هم نیست. بعضی ها وقتی چند دقیقه وارد اینجا می شوند که مثلا جنازه را حرکت دهند شدیدا حساسیت نشان می دهند و نگرانند مبادا دستمان به لباسشان بخورد. در مقابل کسانی هم می آیند به خاطر یک غسل دادن دهها بار تشکر می کنند.

زیبنده خانم با بیان اینکه در بین فامیل و آشنایان هم طرز برخوردها همینگونه است می افزاید: اما من هرگز به خاطر کاری که دارم ناراحت نبودم و خجالت نکشیدم. بالاخره این هم شغلی است که جامعه بدان نیاز دارد گرچه چون جلوی چشم نیستیم چندان توجهی به ما نمی شود.

از او در مورد این شایعه که گفته می شود شغل غسالی در بین شما موروثی بوده و دخترانتان از بین این قشر ازدواج می کنند پرسیدم. زیبنده خانم گفت: چنین نیست. پسران و یکی از دخترانم با قشری غیر از جمع خودمان ازدواج کرده و تنها یکی از دخترانم به خواست خود وارد این شغل شده است.


زیبنده خانم با تاکید می گوید: کار خوبی داریم که هم باعث رضایت خدا می شود و هم نیاز ضروری بنده خدا را برطرف می کند. هر مسلمانی باید در طول عمرش هفت نفر را غسل دهد، و با خنده از ما می پرسد شما سهم هفت نفرتان را شسته اید؟!

غسالان نسبت به نفرین هایی که در مورد مرگ و مرده شور در جامعه رایج است دلخورند. زیبنده می گوید: همین دو هفته پیش جایی بودم که یکی از آشنایان پیش من به دوستش گفت: مرده شور ریختت رو ببره! گرچه این چیزها دیگر برای ما عادی شده اما انتظارمان چیز دیگری است.

دخترش هم می گوید: کسی را می شناسم که مرا به نام صدا نمی زند، رسما با عنوان مرده شور خطابم می کند!

مرده ها با هم چه تفاوتی دارند؟

شنیده بودم مرده ها هم مثل زنده ها باهم فرق دارند. از او می پرسم که جنازه آدم های خوب و خوش‌نام با آدم‌های بدنام گناهکار تفاوتی دارد؟

جسدی که خوب زندگی کرده حس و سبکی یک آدم زنده را دارد انگار نفس می کشد حتی اگر چاق و درشت اندام باشد اما برخی که خیلی لاغر و نحیفند ممکن است غسل سختی داشته باشند
یک غسال زن
زیبنده خانم می گوید: جنازه که روی سنگ غسل قرار گرفت خودش را معرفی می کند. جسد آدمی که خوب زندگی کرده هیچ تفاوتی با زنده ها ندارد، حس و سبکی یک آدم زنده را دارد، انگار نفس می کشد. شاید آدم درشت اندام و چاقی هم باشد اما به راحتی و سبکی جابجا می شود، کفن و دفن راحتی هم دارد. اما کسانی هم هستند که خیلی نحیف و لاغرند اما غسلشان خیلی سخت انجام می شود. غسل چنین فردی برای ما هم بسیار ناراحت کننده و دردناک است.

می پرسم تابحال پیش آمده فرد خاصی را غسل دهید؟ از افراد معروف شهر یا از آشنایان نزدیک خودتان؟ می گوید: همه آدم های معروف شهر از همین اتاق ها گذشته اند. از میان آشنایان هم خاله خودم، مادر همکارم و دو نفر از همکاران غسالخانه. یکی چند سال پیش و نفر بعدی را 9 ماه قبل غسل دادیم که مدت کمی هم به زمان بازنشستگی اش مانده بود. غسل دادن کسی که تا دو روز قبل اینجا کار می کرد و خودش جنازه دیگران را می شست، یادآوری چند سال آشنایی و کار در همین فضا واقعاً دردناک بود.

می خواهم برایم خاطره ای تعریف کنند از 23 سال کار در اینجا. اما می گویند: مشتی روز و کار تکراری و گریه و افسوس که خاطره ای ندارد. همه روزهای اینجا تکراریست. تنها تفاوت کار در تعداد مرده هاست، شاید روزی یک نفر و شاید روزی 10 نفر گذرشان به اینجا برسد. این بستگی به تصمیم خدا و عمل عزرائیل دارد.

ساعت یک ظهر است. نیم ساعت قبل اینجا محشر برپا بود و حالا چشم می گردانم، این اطراف برسر هیچ یک از قبور آدم زنده ای به چشم نمی خورد.

اموات نیز تنها شدند، مثل ما زنده ها. باز هم به حال خود رها شدند مثل چند ساعت قبل که زنده بودند. دردانگی تنها ساعتی اندک دوام داشت. خیلی هم که دیر پاید تا چهل روز دیگر اسمش نیز از زبانها خواهد افتاد و تمام.

به سمت خروجی گلزار وادی رحمت حرکت می کنم و فکر می کنم به زندگی، به مرگ.

به لذتی که "نعیمه" دختر زیبنده خانم از تولد شیرین اولین نوه اش می برد. به زنی که دو سال قبل لباس سفید عروسی پوشیده بود و امروز پسر یک ساله اش را با لباس سفید مرگ ترک کرد. به تمام آنهایی که برای دقایقی میهمان این مکان بودند و الان نیستند.

.....................................................

                                                                         گزارش از: ناهید زمانی

منتشر شده به تاريخ 15 آبان 1388

منتشر شده به تاريخ   ۱۳۸۸/۸/۱٦ در محيط persianblog

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/15ساعت 13:43  توسط nahid  |